خرید بک لینک
تو این شبا فقط همینو کم داشتم یه کسی که قراره بیاد خواستگاری من الان اینو چجوری بپیچونم اخه هان؟؟؟؟؟ای بابا من نمیخوام با یه احمق ازدواج کنم که حرفای منو نمیفهمه .گور باباش اگه فکر میکنه این دفعه برا جواب رد دادن خودمو ناراحت میکنم

برچسب: نویسنده: پرهام قنبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

دیشب داداشم عکس خواستگار جان رو فرستاد برا من و من خجالت کشیدم الکیییییییییییی بعدش که قیافه ی زشت پسررو مشاهده کردم گفتم حیا رو بذارم کنار و به داداشم گفتم راستش به دلم ننشست خخخو اینکه اگه بیان در کمال احترام جواب من نه خواهد بود چقددددد اخه من پررواممممم اخهههه هاااان تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۶ | 1:42 | نویسنده : ارزو | .: :.

برچسب: نویسنده: پرهام قنبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

امروز دوم محرم بود .الان میخوام یکی از خاطرات محرممو براتون بگم دبیرستانی که بودم یه پسره بود تو دسته میخوند وصداش خیلی قشنگ بود.منم که خیلی ازش خوشم می اومد یه بار داشتم برا همکلاسیم میگفتم که یه پسری هست مغازش فلان جاس و تو دسته میخونه ومن ازش خوشم میاد که یهویی دوستم گفت کی؟ حامد؟؟؟؟؟؟اون میشه پسر عموی بابام میخوای شمارشو بدم بهت؟؟؟منم که انگار دنیارو بهم داده بودن خلاصه دوستم شمارشو از تو گوشی باباش کش رفته بود و برا من فرستاد.منم خونه ی یکی از دوستام روبه روی کوچه ای بود که مغازه ی پسره توش بود ماهم رفتیم بالا پشت بوم دوستمو به پسره زنگ زدم و بهش گفتم شمارتو الکی گرفتم اخه اون موقع ها به جز اس ام اس دادن و زنگ زدن راه دیگه ای نبود و سرگرمی مردم شماره ی اشتباهی گرفتن بود.خلاصه پسره گفت بچه ی کجایی؟ گفتم فلان جا اون محل خودمونو نگفتم بعد از اون پرسیدم محله ی خودمونو گفت داشتیم حرف میزدیم که یهویی که وانتیه اومد با بلند گو شروع کرد به فروختن میوه که صدا تو گوشی من پیچید هم زمان تو گوشی اونم پیچید یهو صداروشنید گفت تو که بچه محله مایی الان میام سرکوچه منم از ترس گوشی رو خاموش کردم و دیگه بهش زنگ نزدم

برچسب: نویسنده: پرهام قنبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

دیگه نزدیک نه ماهی هست که کلیدر رو خریدم اما هنوز جلد هفتمش تاحالا سابقه نداشته انقدر برای یه کتاب وقت بذارم.واقعا وقت زیادی شد الان گذاشتمش کنارم تا بخونمش و تمومش کنم قرار بود قبل از تموم شدن تابستون تمومش کنم اما هنوزم که هنوزه تمومش نکردم.هزارتا کار نکرده دارم کهه هروز میندازمش به فردا و هرگز فردا نمیرسه اینو خوب حس میکنم.

برچسب: نویسنده: پرهام قنبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

وای که این شبا چقدررر احساس تنهایی میکنم چقدرررر ناراحت وخستم همش با خودم میگم قوی باش ارزو تو میتونی خلاصه زندگی داره به طرز شخمی پیش میره و من حال زندگی کردن ندارم دیگه کاشکی فردا بیدار نمیشدم دیگه حال زندگی کردن ندارم انصافا خستم یه کم. همه ی سختی های دنیا یهویی اومدن سراغم همشون باهم یهویی اوار شدن رو سرم ای خدا ...دیروز گشت ارشادم منو گرفت اصلا حال نداشتم حرفم بزنم انقدد بی حوصله بودم یعنی رفتم تعهد دادم ولم کردن این بار سومه که گرفتنم انقد حرفه ای شدم این بار اقا دیگه 25 سالمه خودمم خودمو ازاد کردم بزرررگ شدم از رفتن امین خیلی ناراحتم هنوز تموم نشده تو ذهنم یه کمی درد داره رفتنش برام بگذریممم امشب دوتا سیگار از بابام کش رفتم تو تراس کشیدمشون اخه همه رفته بودن عزاداری و کسی خونه نبود وراحتتت نشستم دوتاشونو کشیدم.فک کنم اگه کسی از خانوادم این متنو بخونه یا این وبلاگو ببینه برا همین یه دونه پستی که گذاشتم وتوش همه ی خط قرمزاشونو رد کردم حکم تیرم صادر بشه از طرف خانواده ی گرامیم. گرفته شدن توسط گشت وسیگار کشیدن داشتن یه دوست واویلااااا خوبه که هنوز یه جایی هست که بدونه اینکه کسی بشناستت یا قضاوتت کنه میتونی خیلی راحت درونی ترین صداهای تو مغزتو که از خودتم گاهی وقتا قایمشون میکنی رو اینجا با خیال راحت وبدون قضاوت شدن بنویسی

برچسب: نویسنده: پرهام قنبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

بازم همه رفتن بیرون و من دل و دماغ بیرون رفتن نداشتم .موندم خونه تا داداشم بیاد بهش شام بدم بعدش شاید کلیدررو بخونم و جلد هفت تموم کنم بلاخره.... موندم بین دوراهی که امین بلاک کنم یا نه؟؟؟دوستم میگفت بعد از بمب اتم مخرب ترین سلاح دنیا نادیده گرفتنه و الان تو اینستام هست خلاصه سعی میکنم نادیده بگیرمش من واجیم یه تفکری داریم که همیشه همه برمیگردن بنظرتون باید منتظر بمونم؟ یا بلاک کنم بره؟ من همیشه سعی میکنم ادمای نصفه نیمه رو نذاررم تو زندگیم همشونو میندازم دور میدونی وقتی ادمای زیادی تو زندگیت تموم میشن دیگه تموم کردن برات راحت میشه خیلی خیلی خیلی راحت

برچسب: نویسنده: پرهام قنبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

همه رفتن یه ساعت پیش .مامان و بابام و داداش کوچیکم وخانومش فقط اون یکی داداشم مونده پیش من و اجیم احتمالا امسال نذری بدیم امیدوارم که بدیم.رفتن کرمانشاه و خواستگار جان شاید بیاد پیششون یا حداقل برای صحبت بیاد.ولش کن بابا بگذریم الان میخوام پس فردا نذری درست کنم بنظرتون چجوری میشه؟؟حتم دارم خوب بشه ایشاا...

برچسب: نویسنده: پرهام قنبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

باور ادمهایی که اطرافتونن نسبت به شما خیلی مهمه.باور اونها باعث میشه شما هم نسبت به خودتون ایمان پیدا کنین.ادمهای اطرافتونو با دقت و احتیاط انتخاب کنید چون اونا بازتاب خودتونو توشون میتونید ببینید اگه ادمهای عوضی باشن خوردتون میکنن و عقده ها و کمبودای خودشونو سر شما خالی میکنن.

برچسب: نویسنده: پرهام قنبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

الان که یه دوماهیی از. رفتنت برا همیشه میگذره دوس دارم یه چیزایی رو بگم ،نمیشه فراموش کرد فراموش بشو نیست اما میشه کنار. اومد و قبول کرد که تموم شدس،تمام مدت رومیانی داشت اینو میگفت که ته ماجرارو ببند تمومش کن حلش کن این روزا بیشتر. از همه ب اتفاقی دیدنت فک میکنم نمسدونم چرا و میدونم حماقته ،دارم کم کم کنار میام با اون همه حجم بی توجهی و دوست داشته ندن از طرفت ،فقط گمونم نباید. یه چیزایی یادم بره مث بی توجهیی هات مث عذاب دادنای من ،مث جواب پی ام ندادنات،و مث انتظارای احمقانه و ماهانه ی من ،که جز. عذاب و افسردگی شدید. روانی چیزی برا من نداشت ،خدافظی نکردن با عزیزانت وقتی میدونی دیگه هرگز نمیتونی ببینیشون بدترین درد عالمه امامن خداحافظی کردم ،من چهارسال بهش وقت دادم اگه قرار. بود. اتفاقی بیفته حتما تو اون مدت می افتاد،پس چییزی رو از دست ندادم اون یه بار. دیگه خودشو نشون داده بود و اگر. قرار. بود معجزه ای بشه حتما رخ میداد پس مطمئنم چیز. خاصی رو از. دست ندادم ،و باید ب زندگیم ادامه بدم و ببینم جلوتر. چیا برامون درنظر گرفته شد بیایین امیدوار. باشیم ب یه پایان رویایی مثل پایان همه ی قصه ها و فیلمای خوب که اخرش با یه لبخند. و یه حال خوب پا میشیم و از. سالن سینما میریم بیرون ب امید. روزای عالی

برچسب: نویسنده: پرهام قنبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

صفحه بندی